سکوت را امروز در زجه های دختر دریا دیدم!
امروز دنیا برای دختر گریان ماه تمام شد.در سکوتی زجر آور و مرگ بار.امروز سکوت درباغ رضوان به میهمانی قطعه 10 آمدو با خودجز اشک چیزی نیاورد .
امروز من سکوت را در زجه های دختران و پسران سوخته در آتش روزگاردیدم .
امروزمن تنهایی دختری را دیدم که تنها به دنیا آمده بود، تنها زندگی می کرد و تنها غمهایی را که خداوند به او بخشیده بوددرسفره اش، لای نان می گذاشت و می خورد .
امروز من دیدم دختری را که مادرش رادرغروب آفتاب پرندگان با خود برده بودند، اما پدرش ماند تا............
امروز من دیدم دختری را، به گورگذاشتن پدرش را زار می زد، آغوش پدرش را برای پناه بردن می جست.
امروز من دیدم درسکوت اشک های شکسته دختری را، که به خدا نگاه می کرد و شکسته شدنش را به خدا نشان می داد.
امروز من خاک سرد را دیدم که به اشک های دختر آفتاب پشت کرد و پدرش را به گرمی در خود گرفت و بلعید.
امروز من دیدم، ریختن گیسوان دختر دریا را ، که شانه پدرش را در خاک، شکسته دید ونالید.
امروز من دیدم ویرانه شدن تنها امید یک دختر نامید،چگونه خط می خورد،خط قرمز.
امروز من شاهد گذر یک عمر زندگی بودم که با تلخی و درد همراه بود
ودیگر تبدیل به روز مره شده بود.
امروز من خدا را ندیدم.او رفته بود. او نبود تا ببیند گریه نکردن دختر آبی را، که زار نمی زد تا مبادا برادرانش کوچ پدر را بفهمند.
امروز خدا نبود،شاید او به پیشواز پدر دختر تنها رفته بود.آخر خدا اگر بود نمی گذاشت او زار بزند.گریه کند .بشکند.تنها شود.آخر خدا..........................................
خدا تو چرا نمی بینی که هیزم تر نمی سوزد، جز وجز می کند تا علو بگیرد،تا بسوزد و تمام شود.
امروز من به خاک سپردن مردی را دیدم که آسمان برای دخترش گریست .اودختر درد بود . دختر اندوه .مرد روزگارش را من نامرد دیدم .او را گذاشت و خود تنها به دنبال خوش گذرانیش رفت .آخر او پسر شیطان بود.با آن خنده های موزیش ،وقتی که به آدم می خندید انگار به شعور آدمی ادرار می کرد.وقتی چهره اش را تصور می کنم،با آن قیافیه به ظاهر مظلومانه اش تازه می فهمم که او همه را فریب داد. از علی بانگین بپرسید اومی شناسد ش آن بی همه چیز را .وقتی در باره او می نویسم مطمئن هستم فشارم روی 6 است
اعصابم خط خطی ایست .
خداوند به او صبر دهد.صبر.
یک دعای تبتی است که می گوید:
خداوندا! به من مشکلات عطاء کن تا خودم را بشناسم.
